ایا فکر می کنید صاحبان این خودروها از گرانی قیمت بنزین آسیب می بینند؟ البته گرچه دولت محترم براساس مصوبه مجلس برای تامین بودجه جاری کشور دست به این کارزده ولی باتوجه به سوء استفاده های احتمالی توسط رانندگان تاکسی و کسبه سودجو دود این افزایش قیمت به چشم چه کسانی خواهد رفت ؟



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٦ | ٩:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدحسین آسایش | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱۳ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدحسین آسایش | نظرات ()

باعرض سلام و درود فراوان فرارسیدن نوروز باستانی را به شما دلدادگان نوروز صمیمانه تبریک عرض می کنم



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٦ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدحسین آسایش | نظرات ()

مقدمه :تاکنون کمتر سابقه داشته است در وبلاگ هایم از نوشته های دیگران استفاده کنم و مطالب مندرج در وبلاگ هایم معمولا از تولیدات فکری خودم بوده است .مدتی بود قصد داشتم مطلبی راجع به پدیده زشت "قاچاق زنان و دختران ایرانی به خارج ازکشور "بنویسم که در جستجوهایم در اینترنت به مطلب "قصه روسپیان ایرانی درهزار و یک شب دوبی "نوشته آقای "علی همدانی برخوردم و بهتر دانستم فعلا این مطلب را برای خوانندگان این وبلاگ بگذارم و بعد سر فرصت مطلب خودم را درج نمایم .که دراین باره گفته اند :بهترآنست که سر دلبران.گفته آید در حدیث دیگران 

به امید اینکه این مطلب تلنگری باشد تامسئولان محترم نسبت به این پدیده زشت که چهره بدی از زنان و دختران ایرانی در دیدگاه جهانیان به نمایش می گذارد حساسیت بیشتری نشان داده و برخورد قاطعانه تری با باندهای فساد و فحشا داشته باشند.هرچند طی این سالها درباره این پدیده زشت نوشتارهای متعددی نوشته شده و "مسعود ده نمکی "هم چندسال پیش با ساخت فیلم مستند "فقرو فحشا "گوشه هایی از این پدیده شوم را به تصویر کشانده است .

 

قصه روسپیان ایرانی در هزار و یک شب دوبی

 

 

 

 

این قصه سر دراز دارد... همه درباره اش می گویند، اما هنوز "راز مگو" مانده. شب های دوبی با قصه زنان روسپی ایرانی در این شهر غریبه نیست. اخیرا رئیس پلیس مهاجرت ایران هم اسمش را گذاشته "پدیده قاچاق دختران" و گفته بیشترین میزان این قاچاق به کشور امارات متحده عربی است و شهر دوبی. 

 

اما مهدی، ایرانی ساکن دوبی، به من گفت که حقیقت قصه این زنان و دختران، به خشکی "یک خط خبر نیست"... پای حرفشان که بنشینی، با یک دنیا "زندگی" روبرو می شوی. زندگی که چرخش با "شبکاری" این کارگران جنسی می چرخد... زنانی که شب هایشان در "کاباره های ایرانی" شروع می شود و در آغوش "مردان مشتری" ختم. او من را به تماشای یکی از همین شب ها برد... به یکی از "محل های کسب". 

"همه چیز" به جز موسیقی

 

تصویر بزرگ یکی از مشهور ترین خوانندگان لوس آنجلسی، در ورودی این "کاباره" به چشم می خورد. چند پله پیچ در پیچ، به نور قرمزی ختم می شود در زیر زمین که دری است و از پشت در، صدای بلند موسیقی و "قهقه خنده" هجوم می آورد. 

 

در را باز کردم... بیشتر از چشم، دماغم به کار افتاد! دود غلیظ سیگار و قلیان است در این کاباره. در دوبی اصولا استعمال دخانیات در مکان های سربسته ممنوع است. همراهم برایم توضیح می دهد: "آنقدر در می آورند که برایشان صرف می کند قلیان بدهند و جریمه شوند." 

خواننده نه چندان مشهوری، با رقصی ترین ترانه "لاله زاری" مشغول بازار گرمی است... هنوز باورم نمی شود خواننده مشهور که تا دلتان بخواهد در لوس آنجلس لقب استادی به او بسته اند، کیلومترها سفر کرده تا روی "چنین صحنه ای" آواز بخواند. " آخه کسی به آوازش گوش نمی کنه اینجا که..." بیشتر از سوال، غر زدم. جواب داد: "مهم نیست. شبی هزار دلار گیرش می آید. مالیات هم که نمی دهد. کجا در یک ماه چنین دشتی می کند؟" حالا از میان نگاه های حضار گذشته ایم و فرود آمدیم نزدیک یکی از میزهای نزدیک صحنه. 

 

دور و بر را نگاه می کنم. میزهای گرد گرد... سر هر میز یکی دو مرد نشسته اند، اکثرا میان سال از قشرهای جور و واجور... بدون استثنا، سر هر میز، یکی از همان "دخترها" نشسته. 

کاباره، با کلوپ های شبانه دیگر در دوبی فرق می کند. درجه سه، با چراغ های رنگی... صحنه ای کوچک دارد برای خواننده و "دختران" که با ترانه ها، هجوم می برند برای رقصیدن و احتمالا دلبری برای مشتری ها. با نهیب صدای بمی به خودم می آیم... فارسی حرف می زند با گویش تاجیکی: "ضمن خوش آمدگویی به شما. اولین بار است به اینجا می آیید؟" و منتظر جوابم نمی شود: "یک پارچ ویسکی، مزه و یک هم صبحت برای سه نفر حداقل است. اگر بخواهید قلیان سفارش بدهید هزینه جدا می گیریم. اگر خانمی را پسند کردید صدا کنید می آید خدمتتان فقط هزینه پذیرایی از او بر عهده شماست"... اینجاست که فهمیدم منظور از "هم صحبت" یکی از همان "دخترهاست"... 

 

چطوری بگویم. نهایت توهین، نهایت تحقیر... نهایت زیر سوال رفتن ماهیت و شخصیت یک زن، آن لحظه است. اما ناچار بودم. اگر فقط خودم بودم شاید این کار را نمی کردم ولی به خاطر بچه ام..."

 

کنجکاویم را ادامه می دهم. به هر طرف که سر بر می گردانم، "چشمکی" حواله ام می شود. خوب به چهره شان نگاه می کنم. بزرگترینشان، ۳۰ ساله است ولی اکثرا جوان هستند. اگر اشتباه نکنم دخترکان زیر ۱۸ سال هم در بینشان پیدا می شود. "اینطوری نگاه نکن، پیشانی سفید می شویم"... مهدی به من گفت و ادامه داد: "به مظلومیتشان نگاه نکن، پشتشان گرم است به شبکه هایی که آوردنشان. آنها برای نگه داشتن این تجارتشان هر کاری می کنند. کافی است بفهمند برای چه اینجا هستی"... در یکی از همان "سر چرخاندن ها"، چهره آشنایی می بینم. ماتم برد. آقایی که در هتل محل اقامت خودم دیده بودم، "پدربزرگی" بود که با خانواده به دوبی آمده بودند. اینجا چه کار می کرد؟ 

 

مشتری ها، همدیگر را نمی شناختند ولی گه گداری برای "تقسیم هزینه میزها"، با هم دور یک میز نشسته بودند تا دونگ "هم‌صحبت" و "ویسکی" ارزان تر تمام شود. همین هم کلامشان کرده بود. گوش می کردم: "لعنتی این دلار دولتی که قطع شده، هزینه عشق و حال گران شده" میان سالی بود با لهجه جنوبی، دمپایی به پا داشت، موهای جو گندمی. با انگشتر عقیقش بازی می کرد: "اینجا از مالزی بهتره... آنجا گیر دختر فلیپینی ها می افتی". معلوم بود که "هم میزش" ناشی است. سر تکان می داد و ناشیانه پرسید: "پول را اول می گیرند یا آخر شب؟ بعد اگر راضی نبودیم چطور؟"... جنوبی، پکی به قلیان زد و خنده توام با "سرفه سیگار" کرد که: "بهش رحم نکن. خودت را راضی کن". 

 

مهدی در گوشم گفت: "دنبال اصول انسانی نباش، اینجا همه چیز خیلی غریزه مدار است" 

 

رقابت

"محفل" تازه شروع می شود وقتی که گارسون که سینی حاوی پارچ نوشیدنی و خوراکی های میز ما را می آورد. گویی همزمان با آماده کردن سفارش ها به خانم های حاضر هم ندا می دهد. دخترهای بیکار که روی صندلی های تکی نشسته بودند، "گوله" آمدند به سمت میز ما. هر کدام برای جلب توجه شیوه ای به کار می گیرند. یکی انگشت به دهان روبرویمان ظاهر شد و دیگری از پشت بر حسب تصادف کیفش محکم بر سر من کوبیده شد... 

آشفته بازار مصاحبه کردن هم ماجرای خود را دارد... در همین گیر و دار، ساناز، همان که کیفش به من اصابت کرد، منتظر تعارفم نمی شود. روی صندلی کنارم لنگر می اندازد... در شلوغی خواندن خواننده ناشناس، در میز ما، سکوت حکمفرماست. یک راست می روم سر اصل مطلب. می گویم که خبرنگارم. ماتش می برد. نزدیک تر می آید: "خراب می شه اینجا بفهمن". به علامت "عکسبرداری اکیدا ممنوع" بالای صحنه اشاره می کند و می گوید: "خیلی خطرناکه. نه که بفهمن شما مشتری نیستین ها... شک می کنن! فکر می کنن می خوام مشتریشون رو برای خودم قاپ بزنم و خارج از دستور کار کنم". دست می کند از کیفش دستمال کاغذی بیرون می آورد و آرایش چشمش را پاک می کند و همان دستمال را روی میز می گذارد. "شماره ام تو این دستمال هست، بعدا تلفن کن. بدم نمیاد با یکی درد و دل کنم"... می گوید و می رود.

در همین گیر و دار، "خواننده مشهور" روی صحنه می آید. باورم نمی شود "پدر فلان سبک موسیقی" هنرش را در چنین مکانی ارایه می دهد. هر بار که ترانه های شادش را می خواند، کارگران جنسی، روی صحنه قطار می شوند و رقص های نمایشی را با ریتم ترانه های خاطره انگیز دهه شصت هماهنگ می کنند. شاد می خواند، ولی شاد نیست... دیدم که وقتی "شش و هشتش" را می خواند که دختران برقصند، اشکی هم می ریزد. 

"نهایت تحقیر یک زن"

"الان باید خواب باشم، با تو قرار گذاشتم ها..." تا در اتوموبیل کرایه ای که در آن نشسته بود را باز کردم، گفت و ادامه داد: "دیشب در کاباره، با کسی آمده بودی، اون چی شد؟"... وقتی با شماره تلفنی که داده بود تماس گرفتم، پیشنهادم را برای ملاقات در "مکانی ثابت" رد کرد و پیشنهاد کرد گفتگو را در اتوموبیل انجام دهیم. شاید می ترسید که "دامی" باشد و گرفتار شود... 

"تا ۵ صبح مشغول یک پیرمرد بودم... از این کارهاش گذشته بود ولی امان از شما مردها. تا توی گور سر و گوشتان می جنبد"... حالا فهمیدم که چرا باید سر ظهر، خواب می بوده... در سی و چند سالگی اش سیر می کند. آرایش غلیظ اش تو ذوق می زند... بوی عطر و سیگار در ماشین پیچیده. جیرینگ جیرینگ زیور آلاتی که به دست و گردنش بسته، قطع نمی شود. 

سئوالهایم شروع می شود، هر چند او بدون سئوال هم پر از حرف است. 

اول برام خیلی بعید می آمد. می گفتم طرف می خواهد چندر غاز پول بدهد چه انتظارات عجیب و غریبی دارد، ولی یاد سختی های ایران می افتادم و با خودم می گفتم که اینجا کسی نیست که من را ببیند... یاد بچه ام می افتادم... اینجا خرد شدنم را فقط خودم می دیدم"

"ماهی سه چهار شب می آیم اینجا. پاره وقت کار می کنم. زن ها در ایران طلاق که می گیرند، با یک چمدان لباس خانه شوهر را ترک می کنند. بچه دارم و باید خرجش را در بیاورم. از همه جور قشری هستیم. یکی می بینید از خدایش هست... یکی دیگر می بینید، اجباری آمده. من از آن اجباری ها هستم. بچه ام بزرگ است و خواسته هایی دارد... اجاره خانه باید می پرداختم. بماند خیلی سختی ها کشیدم تا یکی از دوستانم پیشنهاد داد یک سفر بیایم دوبی. البته خوب خیلی در باغ سبز نشان دادند ولی وقتی آمدم دیدم آن خبرها هم نیست... ولی خوب باز هم! چطوری بگویم. نهایت توهین، نهایت تحقیر... نهایت زیر سوال رفتن ماهیت و شخصیت یک زن، آن لحظه است. اما ناچار بودم. اگر فقط خودم بودم شاید این کار را نمی کردم ولی به خاطر بچه ام..." 

"اول برام خیلی بعید می آمد. می گفتم طرف می خواهد چندر غاز پول بدهد چه انتظارات عجیب و غریبی دارد، ولی یاد سختی های ایران می افتادم و با خودم می گفتم که اینجا کسی نیست که من را ببیند... یاد بچه ام می افتادم... اینجا خرد شدنم را فقط خودم می دیدم." 

به دیشب اشاره می کند... به دیده هایم و درباره مشتری ها توضیح می دهد: "همه جور تیپ هستند. وقتی در خیابان راه می رویم این عرب ها پیشنهاد می دهند. آدم می ترسد! با خودم می گویم باز مشتری ها ایرانی باشند، بهتر است، زبانشان را می فهمیم... همه تیپ. از جوان گرفته تا مرد ۷۰ ساله..." 

سوال می شود برایم که چطور "جمعشان جمع " می شوند. تجارت است و رئیس دارند یا تکی هم کار می کنند: "تکی سود ندارد، خطرناک هم هست. به ما گفتند کسانی که پشت جریان هستند، محکم هستند. من هم اولین بار با خانمی آشنا شدم که اینجا تور گردشگری داشت و از ایران مسافر می آورد ولی بعدا فهمیدم که آن پوشش است برای این تجارت اصلی. البته همه خانم های کاباره ما، زیر نظر آن خانم کار نمی کنند. هر کسی تعداد مشخصی دارد در هر کاباره."

"هر کاباره؟"... سوال من بود و جواب فوری او: "آره دیگر. چندین جا هست. اجاره می کنند و خواننده می آورند. بعد نیروها تقسیم می شوند"... "نیروها" را که می گوید، می خندد و ادامه می دهد: "کاباره ما معمولا جوان تر ها می آیند. جاهای دیگر هست که خانم ها مسن تر هستند... حساب و کتاب داریم بابا..." 

شب که می شود دوباره به همان کاباره می روم. بیرون می مانم تا مشتری ها را ببینم. خیلی ها، برای نپرداختن ورودی، داخل نمی شوند... دم در کشیک می دهند تا "نیروها" را پیش از ورود، "تور کنند"... و درست همینجاست که می شود به "حساب و کتابی" که شنیدم پی می برم. دو پسر جوان که "کارگر جنسی" را در بدو ورود پسندیده بودند، کوشش می کنند او را راضی کنند تا شبی را با آنها بگذارند. 

چند لحظه نمی گذرد که زنی "جا افتاده" جلوی آنها را می گیرد، "سر کارگر" است و طلب پول می کند. دو پسر جوان، جا می خورند ولی با چشمک "دخترک" قبول می کنند که حساب و کتاب را همانجا انجام بدهند. "رئیس" پول را می شمرد و تعارف هم می زند: قابل نداره! خدا بده برکت... 




تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدحسین آسایش | نظرات ()

 

تهران ،شهربی دفاع

 

چندسالی است که مادرم به بیماری "آسم " دچارشده است و به همین دلیل از مشکلات تنفسی رنج می برد .هفته پیش که آلودگی هوا در تهران به اوج خود رسید مادرم دچار تنگی نفس شدید شد وبه علت استعمال زیاد "اسپری سالبوتامول " فشارخونش بشدت بالا رفت .

بسرعت اورا به یکی از درمانگاههای نزدیک خانه رساندیم واز بدشانسی گرفتار یکی از تازه پزشکان بی تجربه وبیسوادی افتادیم که بعد از اینکه از ریه مادرم عکس گرفتیم و ازقلبش نوار قلبی گرفتیم درآخر در لفافه گفت کاری از دستش بر نمی اید! وما یا باید مادرم را سریعا از تهران خارج کنیم و به یک نقطه خوش آب و هوامنتقل سازیم! یااینکه در فرصت مناسب اورا به نزد یک پزشک فوق تخصص ریه ببریم .با نا امیدی ونگرانی مادرم را به منزل برگرداندیم دقایقی بعد حال مادرم وخیم تر شد .چشمانش پرخون شد و نفسش بند آمد از انجا که نمی توانستیم او را از جای خود تکان دهیم بناچار به درمانگاه دیگری مراجعه نموده و پزشک دیگری را به منزل آوردیم .این پزشک نیز مانند پزشک قبلی جوان ومتخصص داخلی وعمومی بود ولی مانند پزشک قبلی بیسواد و بی مسئولیت نبود.

این پزشک مهربان و مسئولیت پذیر بسرعت تمهیداتی اتخاذ کرد که بسرعت حال مادرم رو به بهبودی گذاشت .در گپ زدن با این پزشک این واقعیت را دریافتیم که بعلت آلودگی هوای تهران روزانه صدها وشاید هزاران نفر به درمانگاهها وبیمارستانها مراجعه می کنند که بعلت کثرت مراجعان ارائه خدمات به همه آنها امکان پذیر نیست و تعدادی از آنها مظلومانه جان به جان آفرین تسلیم می کنند .براستی مسئول این وضعیت نابهنجار کیست ؟

برای یافتن مقصر باید به بیست –سی سال قبل باز گزدیم یعنی به زمان سالهای اول بعدازپایان جنگ .

کسانی که دوران جنگ را به خاطر دارند بخوبی یادشان هست که درآن زمان دولت زمان جنگ با اتخاذ تدابیری تهران نشین هاوساکنین شهرهای بزرگ راازدومشکل بزرگ که هم اکنون از آن رنج می برند یعنی (گرانی و تورم وآلودگی هوا)نجات بخشید .یکی از این تدابیر کوپنی کردن وسهمیه بندی کالاهای اساسی وارائه انها به مردم با قیمت نازل و دیگری دراختیار قرار دادن دفترچه بسیج اقتصادی دراختیار مردم بود . باوجود دفترچه بسیج اقتصادی ورود ومهاجرت بی رویه روستانشینان به شهر تهران و شهرهای بزرگ جلوگیری شد .چراکه دراختیار مهاجرین کوپن کالا و دفترچه بسیج اقتصادی تعلق نمی گرفت و انها مجبور بودند کالاهای مورد نیاز خود را از بازار ازاد با قیمت بالا تهیه کنند واز آنجا که این مهاجرت به تهران برایشان باصرفه نبود عطای آن را به لقایش می بخشیدند و غیره .

ولی متاسفانه دولت و دولت های بعد از جنگ به بهانه" آزادسازی اقتصادی "کوپن وکالاهای اساسی را جمع آوری کردند وقیمت ها را آزاد نمودند و با یکسان شدن نرخ کالاها و جمع اوری کوپن وبلااستفاده شدن دفترچه های بسیج اقتصادی سیل مهاجران به تهران روانه شد و درنهایت تهران به یک کلانشهر بزرگ و گران و پرجمعیت با آسیب های اجتماعی بیشمار که یکی از آنها آلودگی هواست مواجه شد .وازسوی دیگر گران شدن کرایه ایاب و ذهاب وحمل ونقل باعث شد هر خانواده به ضرب قسط و زور و دگنک به هر نحوی که شده برای خود یک وسیله نقلیه تهیه کند و تعدد اتومبیل های شخصی و ازسوی دیگر استاندارد نبودن بنزین های مصرفی اکنون انچنان هوای تهران را آلوده و غیر قابل تنفس ساخته که هیچ چشم انداز روشنی برای برون رفت از این اوضاع نابسامان وبسیار خطرناک قابل تصور نیست .

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٦ | ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدحسین آسایش | نظرات ()
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پرشین بلاگ | نظرات ()
       

  • قالب وبلاگ
  • خراسان